ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

348

قصص الانبياء ( فارسى )

كن ، چنين مگوى كه ما مردمانى بوديم كه ازين شهر بيرون رفتيم ، و جائى خفته بمانديم تا اكنون . و قصّه بگفت . هرچند بگفت سود نداشت ، و مردم جمع آمدند . و نام ملك استقاد « 1 » بود و مسلمان بود . ملك وى را پرسيد كه اين درم از كجا آوردى ؟ يمليخا گفت آنچنانكه بود « 2 » . جوانى از نديمان ملك گفت كه پدران ما عالمان بودند و در كتاب‌هاى خويش يافته بودند كه بوقت دقيانوس ملك ، غلامان وى ازو بگريختند و بغار درشدند و در آن‌جا خفته بماندند . چون ملك اين سخن بشنيد ] b 561 [ خود برنشست با همه سپاه و برفتند . چون بدر غار رسيدند ، جوان گفت شما اينجا باشيد تا من درآيم و ايشان را بگويم كه ملك دقيانوس نيست ، چه ملك مسلمانست ، كه اگر همه برين حال درآييد ايشان همه بترسند . ملك گفت راست گفتى . يمليخا درشد و گفت دقيانوس آمد . ايشان چون نام دقيانوس بشنيدند بيفتادند و بيهوش شدند . و قال آخر : چون درآمد قصّه همه بگفت ، و گفت اينك ملك آمده است تا ما را بيرون برد . ايشان گفتند كه ما را بيرون شدن روى نيست . كه ما را اينجا سخت خوش است ، و نخواهيم كه ما را كسى از مخلوقان ببيند . آنگاه جمله دعا كردند و گفتند اى بار خدايا ، خداوند ما توى ، ما را از مخلوقان و شرّ ايشان نگاه‌دار كه ما جز تو چيزى ديگر نخواهيم . چون اين دعا كردند خداى تعالى خواب بريشان افكند و چنان شدند كه اوّل بودند ، و آن سگك نيز بيدار شده بود او نيز بخواب شد ، و در غار در ساعت ناپديد شد . هرچند ملك با قومش طلب كردند نيافتند . و گويند از هيبت گرد آن نمى يارستند گشتن .

--> ( 1 ) - در تفاسير قصص قرآن كه در دسترس است چنين نامى ديده نشد . ( 2 ) - يمليخا قصه را تمام بگفت